سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

 دراین روزهای تیره و تار ،دلش هوای اندکی روشنی کرده بوده

 

روشنایی در آن دوردست ها قابل دیدن بود

چشمانش نای دیدن نداشت...گویی دگر امیدی برایش نمانده بودکه بتواند پلک هارا بازکرده و راه را بنگرد و نور را بجوید.

اما انگار صدایی در درونش پیچید و دریچه امیدش را نیمه باز نگه داشت.

چشم هایش را بازکردو دراین تاریکی های روزگار روشنی را جست. چشم هایش عاجزانه این سو وآن سو را می نگریستند تا شاید روشنی را،هرچند اندک، پیدا کنند.

ناگهان نوری از فاصله ی دور چشمک زد.

دست نیازش را به سمت نور دراز کرد...

هرچه تلاش کرد دستش به نور نرسید...

این اخرین امیدش بود...اگر اینبار هم نور را از دست میداد دگر امیدی برایش نمی ماندو میمرد...

اینبار با تمام وجود خود را یک قدم به سمت نور کشاند...

بازهم فاصله زیاد بود...

ناامید شد و خواست روح را از تن جداکرده و رهاشود...

ناگهان نور سمتش آمد و دستش را گرفت و بلندش کرد...

با تعجب نگریست که چگونه این همه فاصله بین او و نور ازبین رفته و نور به او نزدیک شده...

دراین فکر بود که ناگهان نور گفت

کافیست یک قدم به سوی من برداری،تا من صد قدم به سویت ایم

.

.

.

.

.

 

اینم یه دلنوشته بود....خوشحال میشم که نظراتتونو درموردش بدونم:)




تاریخ : سه شنبه 92/2/31 | 12:17 عصر | نویسنده : fateme | نظر

  • سامان | اخبار | خرید اینترنتی
  • کد حباب و قلب